بوسه

شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ
مانده در ظلمت دهلیز خموش
اختران دوخته برمنظره چشم
ماه بر بام سراپاشده گوش

در میان بود به هنگام وداع
گفت و گویی به سکوت و به نگاه
دیده ی عاشق و لعل لب یار
دل معشوقه و غوغای گناه

عقل رو کرد به تاریکی ها
عشق همچون گل مهتاب شکفت
عاشق تشنه لب بوسه طلب
هم چنان شرح تمنا می گفت

سینه بر سینه ی معشوق فشرد
بوسه ای زان لب شیرین بربود
دختر از شرم سر انداخت به زیر
ناز می کرد ولی راضی بود

اولین بوسه ی جان پرور عشق
لذت انگیز تر از شهد و شراب
لاجرم تشنه ی صحرای فراق
به یکی بوسه نگردد سیراب

نوبت بوسه ی دوم که رسید
دخترک دست تمنا برداشت
عاشق تشنه که این ناز بدید
بوسه را بر لب معشوق گذاشت
شعر از فریدون مشیری
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 1:50  توسط الناز
|
